الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )

289

الغدير ( فارسي )

عبد القيس بوديم . گروهى از دوستان نيز با ما بودند در اين هنگام خروسى از خانهء دعبل پريد و بر لانه اى كه در فضاى خانهء صالح بود فرود آمد . چون چنين ديديم گفتيم اين شكار روزى ماست آن را گرفتيم صالح گفت چه كنيمش گفتيم مىكشيمش . پس سرش را بريديم و كبابش كرديم و خورديم دعبل از خانه درآمد و جوياى خروس شد دانست كه در خانه صالح نشسته ، در جستجوى آن به نزدمان آمد و خروس را از ما خواست ما منكر ديدن آن شديم و آن روز را به نگرانى بسر برديم چون فردا شد دعبل به مسجد آمد و نماز بامداد را گزارد سپس در آن مسجد كه انجمن گاه مردم بود و گروهى از دانشمندان گرد مىآمدند و مردم به خدمت شان مىرسيدند ، نشست و چنين خواندن گرفت . « صالح » و مهمانانش خروس اذان گوى ما را مثل پهلوانى كه در ميان مهلكه افتد اسير كردند . و پسران و دختران خود را به بال و پر كندن آن گماشتند و چنان شتابزده در خوردن آن بجان هم افتادند كه گوئى خاقان را ببند كشيده يا افواج قبيلهء « همدان » را در هم شكسته‌اند . خروس را چنان به دندان كشيدند كه دندانشان كنده شد و پشت سرشان به سنگ ديوار شكست . مردم اشعار دعبل را نوشتند و رفتند . چون پدرم به خانه برگشت گفت واى بر شما آنقدر بىخوراك مانده بوديد كه جز خروس دعبل چيزى براى خوردن نيافتيد ؟ سپس شعر را خواند و به من گفت ، هر چه مىتوانى مرغ و خروس مىخرى و براى دعبل مىفرستى ور نه اسير زبانش خواهيم شد . و من چنين كردم . 2 - « اسحاق نخعى » گفته : در بصره با دعبل نشسته بوديم و غلامش « ثقيف » نيز بخدمتش ايستاده بود ، عربى كه در جامه اى خزّمى خراميد ، عبور كرد . دعبل به غلامش گفت . اين عرب را به نزد من فرا خوان . غلام اشاره كرد و عرب آمد .